تبليغاتX
Self-portrait
امروز قراره یه سفر کوچیک بزنیم ولی دیشب یه ضد حال خوب خوردم.  دیشب طرفای ۱ بود که رفتم بنزین بزنم . در باک را بستم سوار شدم  رفتم که یه سوپر باز پیدا کنم ‌٬ ۵دقیقه نگذشته بود که یهو متوجه شدم ای دل غافل کارت سوختم را جا گذاشتم ٬ سریع برگشتم ٬و رفتم سراغ متصدی پمپ ولی طرف غیر از چنتا کارت نیسان هیچی تحویل نداد نهایتاً با کلی قربون صدقه شماره مبایلم را بهش دادم  و با لب و لوچه آویزون برگشتم خونه٬ تا امروز صبح ساعت ۵ که با صدای  مبایل بیدار شدم: هاان؟! الو؟؟؟ ...جاان !!! هااان؟؟؟؟ آهاان!!!! زنده باشی!!!!!!! مخلصم!!!!!!!!

  کارت سوختم پیدا شد.ء

پینوشت۱: پینوشت ۲:عشق و حال مینماییم .اااا

+ نوشته شده توسط Rouzbeh در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت |
 دیشب طرفای ۱ بود که رفتم بنزین بزنم . در باک را بستم سوار شدم  رفتم که یه سوپر باز پیدا کنم ‌٬ ۵دقیقه نگذشته بود که یهو متوجه شدم  کارت سوختم را جا گذاشتم ٬ سریع برگشتم ٬و رفتم سراغ متصدی پمپ ولی طرف غیر از چنتا کارت نیسان هیچی تحویل نداد نهایتاً شماره مبایلم را دادم بهش و با لب و لوچه آویزون برگشتم خونه٬ تا امروز صبح ساعت ۵ که با صدای  مبایل بیدار شدم: هاان؟! الو؟؟؟ ...جاان !!! زنده باشی! مخلصم!!!!!!!!  کارت سوختم پیدا شد.

پینوشت۱: پینوشت ۲:عشق و حال مینماییم .

+ نوشته شده توسط Rouzbeh در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت |

It’s a bout 5 o'clock in the morning, and I’m trying my new schedule. From now on I’ve decided to stay awake in till morning and after an exercise I run to morning jobs and then postpone my sleep to the noon. It seems good.

  •  First, I can use calm times of nights.
  •  Second, I can do exercises in the morning.
  •  Third, I would have a more time to prepare for daily jobs.

Anyway today is the first morning of my plan

 

+ نوشته شده توسط Rouzbeh در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت |

 
احساسات و عواطف جایگاه ویژه ای در زندگی ما ایرانیان دارد هرچند به گمان من این خاصیت انسانی بدون خرد و فرهنگ بیشتر مایه خواری و بی مایگی است تا عروج و بلندی.
بنابراین به دنبال جایگزینی یا دست کم همنشینی در کنار وب-نوشتهای عاشقانه یا زجه موره-های عاجزانه، یک پیشنهاد پیش میکشم.
پیشنهاد میکنم کسانی، بر حسب علاقه خود، سلسله درسهایی را در بلاگ خود بنویسند.مطمئناًً این افراد زیاد نیستند ولی این درسها میتواند بسیار ساده تهیه و نوشته شود. مثلاً:
ء• یک کپی-پیست ساده از یک مرجع
ء• 2یا 3 خط کوتاه در حد بضاعت
ء• راجب هر موضوع، اما جدید یا دست کم جالب
ولی با هر شرایط و سلیقه ای که بلاگتان را به روز میکنید "پیاپی بودن" مطالب را حفظ کنید تا بلاگتان خواننده های خودش را جذب کنه و اونها را دست خالی جواب نکنه.
برای نمونه آدرس دو بلاگ را بعد از اجازه خواهم آورد.
.

خیلی خوشحال میشم که لینک آدرس هایی را دریافت کنم که به موضوع مشخص و درس-گونه ای میپردازن
+ نوشته شده توسط Rouzbeh در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت |
خستم
+ نوشته شده توسط Rouzbeh در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت |

  magnify
My guide in these case is  your self , Firm ,oblique ,accepting everything with the same Wraith of a smile , and as time speeds up so that it is soon 

Much later , I can know only the straight way out,

The distance between us.

+ نوشته شده توسط Rouzbeh در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت |

ای قحبه چه ميكُشي خودت را



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط Rouzbeh در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت |

کلیکا من را نجات بده

کلیکا به خاطر لاکپشت ،به خاطر لک لک... کلیکا بگرد

من را نجات بده ...از روغن از ماهی تابه...

از اسب پایین آمد و لاکپشت را گرداند

مَ مَ من را فــَفـَراموش کردی "لی"ء

(کلیکا! کسی را به خاطر نمی آورد ، اصلاٌ قرار نیست کسی ، کسی را به خاطر بیاورد)ء

ساختمان 110 واحد چهارم

 لاکپشت شعر تو را می خواند

عارف مرغان است لک لک  ، مـَلِکُ لک و الامر لَکَ و الحمد لَکَ یا مستعان

marjan hasoumi (10/8/2006 04:40:02 È.Ù): kare khodete?

roozbeh farzan (10/8/2006 04:40:44 È.Ù): ohum

marjan hasoumi (10/8/2006 04:41:20 È.Ù): khate akharo nemifahmam

roozbeh farzan (10/8/2006 04:41:33 È.Ù): manam khosham nayumad

marjan hasoumi (10/8/2006 04:41:49 È.Ù): hazfesh kon

roozbeh farzan (10/8/2006 04:41:38 È.Ù): are

marjan hasoumi (10/8/2006 04:42:00 È.Ù): be nazaram 2 khate balash behtare

marjan hasoumi (10/8/2006 04:42:10 È.Ù): حساب سر انگشتیم میگه که 12 چالوسیم... بدو!ء

چند خط!ء

.

لک لک ها دريا بالا می آورند ماهی می خورند شيپور می زنم در تک تک مسير های عصبی تان

پسرک گل فروش گل های عجیبی  دستش بود .. و با تمام نیرویی که در تک تک سلول هایش

roozbeh farzan (10/15/2007 5:10:33 PM): اما او حواسش به اين چيزها نبود وبدن لختش توي سرما مي لرزيد

marjan hasoumi (10/15/2007 5:10:41 PM): mmmmmmmmm

marjan hasoumi (10/15/2007 5:12:42 PM): دلم لك زده براي آن لك لك. دستم يخ كرده روي تفنگ

roozbeh farzan (10/15/2007 5:12:49 PM): halaa mitunam inaa begam badesh mesle be ham khordane dandunaaye aadam o tagh tgh-e noke laklak : لک لک لکِ لاجوردی لاستيک نجات،دم بریدهء کلیکا و رای لباس لاله لب لب... لَباب زير لغتنامهء لنگر لنگرگاه لک

.

marjan hasoumi (10/15/2007 5:12:56 PM): in khube

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط Rouzbeh در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت |
 

1)

سرمازدگی به صورت انجمـاد حاد بافت‌ها در هنگام مواجهه با دمای پائين‌تر از نقطة انجماد پوست طبيعي تعريف مي‌شود.

در سرمازدگی پوست و بافت زيرجلـدی مناطق مختلف بدن در مـواجهه با سرما به ويژه دست‌ها، پاها، بينی و گوش‌ها اغلب آسيب می‌بينند.

شدت اين آسيب در مـوارد مـرطوب بودن لباس‌ها؛ وزش باد؛ بيماري‌های عـروق محيطی و کاهش سطح هوشياری تشديد می‌شود.

.

2 )

ننه سرما بخاري را خاموش كرد، جارو دستش گرفت و همه جا را خوب جارو زد.
تق تق تق...
ننه سرما خنديد و گفت: «عمونوروز! تويي»

در را باز كرد.

.

.

.

ساعت 12:30

رادیو می گفت موج سرما در آرژانتين دست کم سي و چهار کشته برجا گذاشته

مردم با خطر سرما و گرسنگی و تشنگی مواجه اند. .

من سردم است؛ سرما مغز استخونم را گرفته

به داخل محوطهء یخچال رسیدم .

به خودم هی زدم،

تکرار کردم برف و نگران چشم به فندک ، چون کوه یخ زیبا، سرد و بی روح

تق تق تق...

لا لا لا لا نخواب سرما تو راهه
ننه سرما دستمال را انداخت و گفت: «عمونوروز! تويي؟ خوش
آمدي...»
در را باز كرد،

روزمرگی های شهری - تعطیل - تجربه ی زندگی روزمره

چشم که باز کردم دیدم تو یه پارکم؛ ایستاده لپ هاش از سرما گل انداخته

تويي؟
گاز را روشن میکنم تا چای دیشب گرم شود

تو با فندکت ور میری
تق تق تق...

لا لا لا لا نخواب میدونه جنگه

ننه سرما صورتش گل انداخت و گفت: «سلام عمو نوروز! خوش آمدي، صفا آوردي...»
در را باز كرد،

چيزي به ساعت پنج نمانده، هنوز لباس نپوشيده ام، ... سيگاري در آورد و روشن كرد

بهمن ! باز هم منتظری؟ اگر نیاد، دنيا به آخر نمي رسه ها

اسفند خنديد

محو و می روند

دستم را می گذارم روی دستگيره در.فشارش می دهم به سمت پايين.در باز می شود

ننه سرما آن قدر خسته شده بود كه كم كم پلك هايش افتاد رو هم ...

تق تق تق...

سرما به تنش نشست. سرفه تو گلوش پيچيد

آمد با روزنامه .با سبیل های بلند برف چکانش.گفت بهمن! به اندازه ی همه ی برف ها و

عمونوروز از پشت در گفت: «سلام ننه سرما جان! اجازه هست؟»

روسري قشنگي سرش كرد. خودش را توي آينه نگاه كرد.

با هم گوش به جسد دادیم

لا لا لا لا

لا لا لا لا

لا لا لا لا

....

.

.

3)ء

امدادگران پس از دو روز تجسس لباس کوهنورد را در منطقه مرغک شهمیرزاد پیدا کردند و سپس جنازه وی را یافتند و تحویل مراجع قانونی دادند.

قله مرغک با سه هزارو 200 متر ارتفاع در شمال شهمیرزاد سمنان واقع است .

+ نوشته شده توسط Rouzbeh در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت |

و من موش سفیدی را بخاطر می آورم که برای تفریح و یا نمی دانم هر چه ٬در دایره ای چرخ و فلک میدود.ء

............................................................................................................................................................................................................................( برای she)ء

.

.

.

.

دوش آب سرد

بدن خیس و برهنه

همه جا سياهه و يه موش داره انگشت پاتو تند تند میجوه

از پشت سر بگیری دوور کمرم را و خم کنی تا برسم به سر انگشتهای پای تو و خودم این پایین

روز چهارشنبه را اجرا خواهم کرد

طرح اعزام نیروهای مشترک سازمان ملل به لباسهای تو

نسرین با روپوش سفید بلندش آنجا قدم میزند

و من دلم برای اون چهری ملیحش تنگ شده موهای شرابیش

در دستانم گرفتم و ارام به عقب کشاندم

موش آزمايشگاهي روي صندلي نشسته است . ابتدا با دو دست گوش هايش را مي گيرد

سر موش را جدا میکنی، پوست سرش را میکنی!

.

10 صفحه ی آخر کتاب

نیاز مبرمی به جنس مذکر در خودش احساس میکند

فذکر انما انت مذکر، لست علیم بمصطیر

درویشان كه میانسال و جوان و نوجوانند در دایره چرخ مى زنند، دور خود و دور دایره مثالى

بازوها را گاز محکمی می گیری و از تخت فرار می کند

آنگاه يقين بدانيد که باران موش خواهد آمد

با لباسهای پاره.ء

.

.

.

مادرفکرمیکنه رنگ سفید علامت خوشحالیه خوشحالیه و من . موش سفیدی را بخاطر می آورم که برای تفریح و یا نمی دانم هر چه ٬در دایره ای چرخ و فلک میدود.ء

.

یک بطری خالی روی زمین چرخ می خورد. درست مرکز دایره ای که آدم ها روی محیطش نشسته اند.ء

.

موش هیچ کاری نمی کند.ء

تمام پنجره می ایستد با هزار چشم قرمز اش

.

.

.

+ نوشته شده توسط Rouzbeh در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت |